صبح بايد ساعت پنج میرفتم و علائم حياتی را میگرفتم. از اين کار که برگشتم تازه پنج و نيم شده بود. پس نشستم و بلاگها را خواندم. کامنت نگذاشتم البته. و بعد ساعت شش شد. میتوانستم دو ساعتی را که تا هشت مانده بخوابم و اين خواب شيرين را از دست ندهم اما نشد، يعنی اگر میشد الان خوابيده بودم، اما فکر کردم حالا که نمیشود و پاويون هم خلوت است از فرصت استفاده کنم و بنشينم به بيهوده نوشتن در اين بلاگ که دچار مردهگی شد به سادهگی. چرا نشد بخوابم؟ چون اتاق دوتا تخت دو طبقه دارد و من طبقه دوم يکی از اينها خوابيده بودم و تخت شل و ول است و همينطوری رويش يک تکان کوچک بخوری کلی غژغژ و جير جير میکند و تاب هم میخورد، ديگر چه برسد به اينکه بخواهی ازش بالا بروی و طبقه دومش بخوابی. سه نفر ديگر هم خواب بودند و فکر کردم بیخيال. اين بخش حسابی بيکاری بود برای ما، و بيکاری حوصله را سر میبرد. اينکه کاری نداشته باشی ولی در بيمارستان بمانی و کشيک بدهی برای هيچ. اما مشکلی نيست که تلافیاش برای من و گل در چهار ماه داخلی از آذر تا آخر اسفند و دو ماه جراحی بعدش در خواهد آمد. نمیدانم که وقتی الان و اينطور در اين بخش دچار مردهگی شدم ديگر در شش ماه بعد چطور خواهم شد. احتمالا مثل گذشته، مثل آرشيو فروردين و ارديبهشت و خردادم و تازه آن موقع بخش اطفال بودم و با کارم بيشتر حال میکردم. ... چه جالب، تمام اين خطوط را در پنج دقيقه نوشتهام و تازه شده است شش و پنج دقيقه. و آفتاب هنوز طلوع نکرده. خيلی جالب است اين قضيه. وقتی آدم شبی را در بيداری صبح میکند، وقتی اولين روشنايیها از افق بالا میزند انگار که چرخيدن با زمين را حس کرده. خيلی زمان غريبی است دميدن صبح.
به چرت نوشتن افتادهام. و ساعت شش و ده دقيقه.
کوهها هيچوقت وسوسه کنندهگیشان را از دست نمیدهند. و من امکان ندارد روزی را در تهران بدون اينکه نگاهی به کوهای ايستاده در شمالش بيندازم بگذرانم. اصلا يک عادت شده. در هر فصلی فرق نمیکند. و حالا هم که اولين برف نشسته بر کوه. و ابرهای خاکستری و زنده که روی کوهها پهن شده بودند اين روزها و چقدر دوست دارم گذشتن از آن مرز که ابر کوه را در بر گرفته و رفتن در مه و بودن در مه. (که البته جدا از اين احساساتی بازیها میدانم که سرد است حسابی!) چهار سال قبل بود فکر کنم که آن دوست قديمی را بردم قله توچال. در ماه آذر و چقدر تصاوير آن روز در ذهنم مانده. اولين بار بود که خودم پيش قراول بودم برای قله توچال. (قراول!) و باد شديد و معمولی که میوزد بر آن يال و لحظهای در مه بوديم و لحظهای ديگر آسمان نيلی پيش رويمان. ابرها به سرعت عبور میکردند و ما عبورشان را در ميان خودشان میديديم. شايد از خانه عکسهايش را بگذارم. ... تا يادمان نرود و از دست ندهيم اين را و غرق نشويم در خستهگی و زندگی بی زندهگی. و ساعت شش و بيست دقيقه صبح. پاويون دارد کم کم شلوغ میشود. و معلوم نيست ما برای سرنوشتمان چيزی در نظر گرفتهايم يا سرنوشت برايمان. مگر اينکه تنها جهت را در نظر بگيريم و نه ظاهر و زندگی را. ها! امان از اين مزخرفات. شايد اگر بيشتر بنشينم چيزی کمتر مزخرف بنويسم اما شايد هم نه. به اميد امشب هم اصلا نمیشود بود. و زنده ماندن تا به آن زمان هم معلوم نيست حتا. ...تا چه شود. و اصلا برای چه؟ و شرمندهی دوستانی که آمدند و خواندند و خواهند آمد... و ساعت شش و بيست و شش دقيقه.
حاشا که من به موسم گل ترکِ می کنم من لاف عقل میزنم این کار چون کنم
خب، معلوم است، میخواستم چيزی بنويسم. برای نوشتن و نه الزاما خوانده شدن. اما اينطور نوشتن چيزی میخواهد که به زور و اجبار پديد نمیآيد. حالا که هنوز در بيمارستانم، فکر کردم "باشد، اشکالی ندارد، بنويسم از همين چيزها". گاهی وقتی به دورنمای زمان باقیمانده از انترنی فکر میکنم خستگی و بیحوصلهگیاش پيشاپيش میآيد. فکر میکنم کاش با داخلی شروع کرده بودم که حالا و از آذری که خواهد آمد تا آخر اسفند قرار نبود که چهار ماه يکسره داخلی بروم و تمام حجم کارش و از همه بدتر نياز به کار ذهنی و درس خواندن زيادش. و با حسرت کمتر يا بدون حسرت اينکه کاش جراحی را به هر زور و زحمتی بود میرفتم و الآن خيالم از بابتش راحت بود و قرار نمیبود بعد از چهار ماه داخلی دو ماه جراحی را بروم آن هم در حالی که بهار است و بايد قاعدتا بخشهای مينور را شروع میکردم و چه کيفی میداد بهار و رفتن به بخش پوست يا روان يا هر چيز ديگر.
به هر صورت بیخيال و مهم نيست. شش ماه سنگين پيش رو داريم. و در اين شش ماه فقط بايد روحيه و انرژی را از هر راه و دستآويزی که میشد حفظ کرد و خوشبختانه اين کار، گاهی رضايت درونی خيلی خوبی میدهد به آدم، و مگر اينکه همين ما را تا آخر سالم برساند و نه افسرده و داغون و خسته. و حالا خواهيم ديد نتايجش را در همين جا، اگر خدا بخواهد.
و در ميان همهی اينها امتحان تخصص هم هست و طمعی که همه برای آن دارند و با انگيزهای چنان قوی قادرند درس بخوانند که ده يا دوازده ساعت و يا بيشتر از آن بنشينند و بخوانند و بخوانند و بخوانند و اين امتحان هم که آلوده شده به تمام مزخرفات ِقلمچی مانند که البته اشکالی هم ندارد.
اينجا و از بيمارستان، میدانم که دارم بيهوده مینويسم. به اين اميد مینويسم که بلکه چيزی بهتر بيايد در سرم و درونام. اما خبری نيست، نه حتا سر يک نخ که برسد جايی تاريک يا روشن در درونم، يا دريچهای را باز کند که زير آن موجوداتی کج و کوله ساليان سال است زندگی میکنند و تا به حال رنگ آفتاب را نديدهاند چون نيازی به آن هم ندارند و اصلا وجودشان چيز ديگری است و دنيايشان چيز ديگری. اگر هم سر نخی باشد، دور است، در افق و برای رسيدن به آن و گرفتناش بايد زمان زيادی بگذرد و کلمات زيادی به بيهودهگی نوشته شود.
در اين بخش کار زيادی ندارم. در واقع هيچ است به نسبت هر بخش ديگری. و هيمن است که میتوانم بنشينم و بنويسم. بخش زنان است و بيکاری ما. البته اگر زايمانی يا سزارينی بيايد ما هم وظيفهای داريم، اما فعلا که خبری نيست. کشيک قبلی بود که يک زايمان طبيعی آمد و بعد از زايمان ِ نوزاد من هم جفت را گرفتم که خيلی کار خاصی نيست. اما خود اين زايمان طبيعی، پديدهی بينهايت جالب و غريبی است و هرکه که آن را ديده، ديدی معجزه مانند به آن دارد. و خيلی احساس غريبی دارد وقتی نوزادی را میبينی که وارد اين دنيا میشود و چشماناش را باز میکند به اين ديار. هميشه فکر میکنم به غربت ِ اين تازهگی و به اينکه اين نوزاد که الآن اينقدر کوچک است و به تمامی تازه، ساليان و ساليان بعد کجاست و در چه حالی. زندگی به همين عجيبی آغاز میشود، اولين نفس و اولين نگاه و تمام اينها. و حيف اين دنيا که خراب شدنی است و خراب کننده. و قانوناش اين است که به هرچه دل ببندی خراب خواهد شد، مگر قرار بر ماندن باشد در همان جا و همان چيز و پيش نرفتن. نمیدانم تصميم با کيست. و چقدر سخت است پيش رفتن و چقدر بد است پيش نرفتن.و نسبت به اولی آگاهيم و به دومی غافل.
و بگذرم از اين وراجی. ننويسيد. اين فعل ِ امر ِ "بنويسيد" نه از جهت امر کردن که "زود باش و کامنتی بگذار و تعریف کن و هرچه..."، که منظور اين است که بنويسيد برای خود و برآمده از درون خود. و البته نيازی به امر و گفتن من هم نيست. و اینجا هم نه جای نوشتن. پس بیخیال. و معذرت. و این خطوط نه برای اینکه بگویید "نه و خوب مینویسی و ..." صرفا و فقط همین. و ممنون از لطف و این پسر هم حتما فحشم میدهد.
جريان يک روز میتواند به سادگی چيزی غير از هرچه باشد که آدم فکر میکند خواهد بود. به همين ترتيب من صبح دوشنبه با نيت اضافه کردن بر نوشتهام آن چيز را نوشتم و بعد حالا دو روز بعد از آن دارم مینويسم و باز از بيمارستان. و چون بلاگ را جايی برای روزانه نويسی نمیدانم نيازی نيست بنويسم که چطور شد، چون چيز خاصی نبوده و جريان معمول زندگی بود.
الآن و اينجا، باز هم چيزی برای نوشتن ندارم. اما اين بار قول نوشتن هم نمیدهم. اين دنيا آنقدر ناپايدار است که آدم مطلقا نبايد هيچ نمايی از آينده در ذهن بسازد يا داشته باشد. اينجا، در بيمارستان، ذهن روشن است و آن ابهامی که به نوشتن میانجامد وجود ندارد. حالا ابهام و يا غم و يا تمام چيزهايی که از درون آدم را در بر میگيرد و از درون برمیآيد. به همين خاطر از يک جهت میشود گفت ذهن روشن و روبهراه است و چيزی درش مه و تيرگی نينداخته و از جهت ديگر هم میشود گفت خالی است. شايد هم مشکل از روشنايی روز باشد و ... . که همه اکثرا شب مینويسند و از خاصيت شب است اين پر شدن درون با ابرهای خاکستری و زيبا و باران ساز که حضور سنگينی دارند. بگذرم از اين وراجی بی حاصل. تا چه شود...
الان، اين خطوط را با اين نيت اينجا میگذارم که تا پایان روز بر ادامه شان چیزی بیفزاییم در خور خواندن، یعنی به حداقل ِ قابل خواندن بودن برسد. کشیکم و باید دید تا شب چه میشود. ولی این نوشته باشد تا بنویسم.
اگر این ساعت صبح پشت کامپیوتر پاویون نشسته ام یعنی حتما چیزی را دودر کرده ام.
بلاگهای همه را، خواندم. برکلیوم که آنطور زیبا نوشته بود و عکسهایش که با اینکه دیده بودمشان اما حالا انگار تازه میدیدم و زیباییشان را میفهمیدم. و بیهودگی که اسمش این نیست و دوست ندارم هی بگم "بیهودگی"، که داستان کوتاه زیبایی نوشته بود و جذب کننده و در خاطر ماننده. و نگارش و فال حافظی که گرفته، از پسرکی چرکین که حواسش به بستنی اش بوده و نه فروختن فال. و خارپشت که خوانده بودمش و "هجی کنید در فریاد"اش و مطلبش در مورد مرضیه برومند که حق بود و همان ذهنیت من و البته بهتر و بالاتر.
با خشم مینوشتی، روی کاغذی که رنگاش سبز بود و احتمالا از ديوار کنده بودی. و او آمد، با همان مهربانی و نگاهاش، کنار تو، آن ته سالن، ميان صندلیهای خالی. و حالا با آن مهربانی و نگاه، چه کردهای؟ ديوارها را گذاشتی سفيد بمانند و يک تخته شکلات سوئيسی هم مزهاش را از دست داد و يک گردنبند رنگارنگ و تلفنی در نيمهی شب و چشمهايی که بدون گفتن، گره میخورد در هم.
و حالا مانند لبخندی بر لبهای يک ماتم زده،... جايی از شهر باد میآيد و هوا چنان خاکستری که چشمها همه چيز را سياه و سپيد میبيند. مردی گوشهای ايستاده و سازی بم مینوازد. خاک در هوا، در نفسهاست و خاکستری. دستات به دستاش نزديک میشود اما حتا نوک انگشتی هم نمیتواند به ديگری برسد. تو بگو برگريزان ِ پاييزی، بگو بارانی که شايد خواهد آمد، بگو موسيقی غمگينی که آن مرد مینوازد، بگو مرگ که هيچوقت از يادش نمیبری يا بگو دنيايی که در آن بازی میکنی خودت را، هرچه که بگويی، پيادهرو و نفسی که بيرون میدهی سخت غمگين است. ...اگر چشمهای قهوهایِ کمرنگاش را در خاکستریِ هوا ببينی، او هنوز دارد کنارت راه میرود. تنها رنگی که شهر دارد برای تو و تنها رنگی که خدا برايت قرار داده. ... و تو، سکوت کردهای و سکوت هيچ است.
گرمم است، خيس عرقم. دستهايم را باز کردهام و يکيشان از کنار تخت آويزان است و ديگری چسبيده به ديوار. ديوار هم گرم است. حتی يکی از ماهيچههايم را تکان نمیدهم که ذرّای بيشتر گرمم نشود، اما پشتم حسابی داغ شده، امشب از شبهايی بود که نسکافه به جای خوابآلود کردنم خواب را از سرم پرانده. با يک تصميم ناگهانی از تخت میپرم بيرون. فکر میکنم اگر کولر را روشن کنم سرما میخورم. پنجره را قبل از رفتن به تخت باز کردم اما فايدهای نداشت. چراغی روشن نمیکنم. جزوههای کف اتاق زير پايم سر و صدا میکنند. میروم دستشويی و برمیگردم، ساعت را که نگاه میکنم حالم گرفته میشود، تازه يک است. لبه ی تخت مینشينم و فکر میکنم. آخرين آهنگی که قبل خواب گوش کردم میآيد توی کلهام، زير لب میگويم:"ساکت باش" و به فکر کردن ادامه میدهم.
داشتيم میرفتيم خانهی يکی از دوستهای مادر. فقط من بودم و او. خانهشان جايی در حومهی تهران بود، يا حداقل اينکه آن موقع فکر کنم حومه حساب میشد. کوچک بودم، شايد حتی هنوز مدرسه هم نمیرفتم. روی صندلیهای مينیبوسی نشسته بوديم که فکر کنم قرمز بود و درست يادم است که روی درش برچسب آن آدم را چسبانده بود که دستهای گندهاش را با وحشت گرفته جلو و میگويد آهسته! من بغل مادرم بودم. يک پيرمرد هم کنارمان. به خاطر اين گفتم حومه که يادم است در جايی جاده مانند حرکت میکرديم و خانهها ازش فاصله داشتند. يک جای راه ترافيک بود، آرام آرام جلو رفتيم و بعد مردم بلند میشدند و نگاه میکردند، من هی میخواستم روی پاهای مادرم نيم خيز بشوم و نگاه کنم اما نمیگذاشت. گريهام گرفت، از پنجره فقط سر چندتا آدم را میديدم. گريه کردم. پيرمردِ بغل دستی بهم گفت چيزی نيست، يا همچين حرفی که چيز قابل ديدنی نيست و گريه نکنم، دستش تسبيح بود. من میدانستم چه شده، میدانستم و میخواستم ببينم. خانهی آن دوست مثل هر خانهی ديگری بوی غريبه میداد. برايمان بستنی آورد، بستنی وانيلی که رويش مربای آلبالو ريخته بود، با قاشقهايی که مثل قاشق شربتخوری بودند. خانهشان نور زرد داشت با کلی سايهی تاريک، نور زردِ کم رمق روی ديوارهای دوده گرفته.
... داشتيم با پسرداييمان از ميدان امام حسين برمیگشتيم خانهی مادربزرگ. سوار اتوبوس بوديم. من کنار پسردايی بودم و برادرها عقب. خورديم به ترافيک. بزرگتر شده بودم، شايد اول يا دوم دبستان. آدمها شروع کردند به نگاه کردن. صدای مردم از بيرون میآمد. داداشها نگاه میکردند. از پسر دايی پرسيدم چی شده، گفت که چيزی نيست و نگاه نکنم. صدای مردم میامد و میدانستم چه میگويند. يک لحظه بلند شدم و نگاه کردم و بعد افتادم روی صندلی. قلبم میزد، ترس نبود ولی چيزی ريخته بود درونم. کلی آدم، يک برانکارد و يک جسد که مثل آبنبات پيچيده شده بود، سفيد روی برانکارد. سر کوچهی مادربزرگ يک حجله بود. پسردايی گفت مردی که عکسش روی حجله است قاچاقچی بوده و پليس کشتتش، گفتم شايد ما تشييع جنازهی او را ديدهايم، گفت شايد.
این تا پایان شب که بلکه درست بنویسم. بعد از این روزهای گرفتاری و کشیک و رسیدن به کارهای عقب افتاده در روزهای بین کشیک. و هفته ی بعد هم که تمام روزهای زوج را کشیکم! سخت نیست، فقط اینکه ذهن را خالی میکند، که خوب نیست و بیخود است. نوشتن را برای این بسته ام که این نوشته به هیچ هم راه ندارد. ببخشید. از لطفتان در نوشته ی پیشین خیلی و خیلی ممنونم.
"...سرنوشت را ببين برادر، که من اينچنين بزرگ شدم و تو آنچنين، و حالا رفاه و تامين و داشتن سقفی بر سر و گرما و غذا و سواد و تمام اينها از من آدمی اينچنين ساخته، آويزان به هيچ کجا، و تو نمیدانم اصلا به بزرگ شدن رسيدی يا نه، فال حافظ فروختی در پمپهای بنزين و سر چهارراه و کتک خوردی و معلوم نيست گوشهی کدام ديوار و کدام جای اين شهر، در تاريکی يا روشنايی مردی با کودکیای چون تو، يا بدون آن به تو تجاوز کرد و تو نه سقف داشتی و نه گرما و نه غذا و نه سواد و نه هيچ... و شاید اگر جای من برای تو بود، الان نجات بخش مردم بودی و از انسانترين انسانها."
.jpg)
هیچوقت به خود کودکان، به ناز بودنشان يا بیگناه بودنشان يا مريض بودنشان و سرطانی بودنشان و يا هر چيزی کار نداشته ام؛ به آيندهشان، به آيندهی ابدیشان، معتقدم. و اين آينده تماماش حاصل آنچه است که در کودکی بر روح و ذهنشان میگذرد. من، خودِ "کودکی" برايم مهم نيست، آنچه که دروناش است مهم است برايم، خام و شکل پذير و وسعتپذير. وقتی کودکی با آن چشمانش به من زل میزند، اين نگاه، اين خلوص و آزادهگیاش چيزی دارد که سخت معذبم میکند. و تاب نمیآورم.
راهها زيادند. همهی داشتههای ناچيزم را جمع زدم، همهی شوقها و علاقههای معدود را يکی کردم، همهی راهها و انتخاباهايی که داشتم؛ هرچند دو يا سه تا بيشتر نبودند، جمع همهشان اين شد: نشريهای برای کودکان. که از همان نوجوانی به اين نتيجه رسيدم که قادر به نويسندهگی خلاق نيستم و آفرينش داستان. در عين حال ديدم که شوق و استعدادی خوب برای روزنامهنگاری و چاپ نشريه دارم، از همان دوازده سالگی. و بر خلاف تمام جنبههايم، فقط و فقط اين يک جنبه، يعنی روزنامهنگاری و نشريهگریام را قبول دارم و در اين سالها ديدهام که کسی از من بد نگفته و به طرز غريبی با تمام بیعرضهگیام در همهی امور، فقط در نشريهداری خوب و توانا و با عرضه بوده و مديريت کردهام و شوق داشتهام و انگيزه و هيچ چيزِ بازدارنده و نااميد کنندهای هم اذيتم نکرده. اين کار، در اين مملکت پول میخواهد و اميد به هيچ جا نداشتن، نمیدانم پزشکی آنقدر پول برايم تامين خواهد کرد يا نه، هر بار که به تخصص اطفال فکر میکنم میبينم نه تنها حس بدی ندارم بلکه راحت هستم با اين فکر و دوستش دارم. به آرزو و اميال اعتقادی ندارم، آرزوی شهرت يا ثروت يا کرامت يا نشريهی کودکان. تنها راه و جهت مهم است. ... "زيبايی"، "دانايی" و "نيکويی" را نشان دادن به کودک بايد در عمل باشد. اما ديدهام، در کتابهای بسياری هم توانستهاند چنين کنند:
باستيان، پسری ده يازده ساله و چاق، کتابی را از کتاب فروشی پيرمردی عجيب، که حين فرار از بچههايی که دنبالش کردهاند واردش شده، بیاجازه برداشته و میرود. بیاجازه برای اينکه فکر نمیکرده پيرمرد آن کتاب را بفروشد يا امانت بدهد، چون پيرمرد در حال خواندن آن بوده و وقتی برای کاری به جايی پشت مغازه میرود باستيان کتاب را برمیدارد. کتاب از همان دور جذبش کرده، جلد غريبش که آرمی غريب دارد و اسمش که "داستان بیپايان" است . باستيان بايد برود مدرسه و میرود، اما به جای رفتن سر کلاس، میرود زير شيروانی مدرسه و شروع به خواندن کتاب میکند. از اينجا ما داستان بیپايان را هم میخوانيم. دوست ندارم کتاب را اينجا تعريف کنم. هدفام معرفی کتاب نيست و الزاما تشويق به خواندنش. خودم کتابهايی که تعريفشان را شنيده يا جايی خواندهام را اصلا نا خودآگاه ازشان دور میشوم و مدتها طول میکشد تا بروم سمت خواندنشان، فقط تعريفشان و نه داستانشان. الان هم هدفام معرفی نيست. میخواهم آن مفاهيمی را بازگو کنم که ميشائيل انده در يک کتاب کودکان آورده. داستان پر است از شخصيتها و موجودات و مکانها و سرزمينهای خيالی. قضيه به صورت خيلی خيلی خيلی کلی اين است: سرزمين بیانتهای روياها، ملکهای دارد به نام "ملکهی بیآلايش". ملکه فرمانروايی نمیکند، بلکه همهی موجودات از او هستی میگيرند. و اين سرزمين بیپايان پر است از موجودات خيالی، پر، فراوان، و هرچه بگويم کم گفتهام. ملکه بيمار شده. همزمان در تمام اين دنيای بیانتها، "هيچ" دارد گسترش میيابد. "هيچ"، دقيقا هيچ است، هيچ نيست، قابل ديدن نيست، چون هيچ است. "هيچ" سرزمينها و موجودات و همه چيز را هيچ و نيست میکند. خيلی خلاصه دارم میگويم. شورايی تشکيل میشود. ملکه گفته پهلوانی به نام "آتريو" که از او شجاعتر در اين سرزمين نيست را بيابند و او ماموريت خواهد داشت که سرزمين روياها را به دنبال موجودی که راه و وسيلهی نجات را بداند بگردد. اين پهلوان يک پسر بچه است. اما شجاع و قوی و در قوم خود شجاعترين. پسر بچه نه از نوع انسانی، که به مردم آنها سبزپوست میگويند. بگذريم، داستان پر است از آفرينش. در واقع يک دنيا با تمام چيزهايش آفريده شده. آتريو راه میافتد در سرزمين به دنبال آن موجود و در جستجويش و در جستجوی کسانی که شايد بدانند او کيست و کجاست. بسيار ماجرا پيش میآيد در غريبترين جاها و با غريبترين آفريدهها و باستيان دارد اين را میخواند و حواسش به زمان نیست دیگر. (زودتر بگويم برای رسيدن به آنچه که میخواهم برسم). باستيان آتريو را در تمام اين مدت با خواندن و هیجان زده یا نگران و یا شاد شدن در همه ماجراها همراهی کرده، و در ميانهی داستان، تازه وسط کتاب، معلوم میشود که باستيان همان نجات دهنده است. يک انسان. و او به آنجا وارد میشود. نه از طريق يک در يا هرچی. اما هيچ همه جا را گرفته، و آتريو و ملکه و هيچ سرزمين روياهای بیانتهايی ديگر نمانده. تنها هيچ است و صدای ملکه که به باستيان میگويد هر آنچه او تصور کند را ملکه موجود میکند و سرزمين روياها اينچنين دوباره به وجود میآيد. اين مفهوم بینهايت عميق و غريب است. مخصوصا اينکه در داستانی بسيار زيبا با جزئيات و آفريدههای فراوان بيان شده. شروعی دوباره از عدم. خیال و دهن، هیچ و عدم را با وجود و آفریده ها پر میکند و انتهایی هم نیست بر این. باستيان تخيل میکند، فکر میکند و در دم سرزمينهای غريب و موجودات غريب به "وجود" میآيند و خود او هم در همان دنياست. اينطور که من شرح دادهام شايد فکر کنيد ديگر داستان مسخره میشود و پسری نشسته و هی خيالبافی میکند. نه، اينطور نيست. او داستان را زندگی میکند. سرزمين روياها و تمام چيزهايش را لحظه به لحظه فکر و خيال اوست که دارد میسازد. از باقی داستان و اينها بگذرم. تا همين جا هم خيلی خيلی مختصر گفته و با اين گفتن، پردهای و لايهای از خاک نشاندهام بر ديد شما به اين کتاب. اما فکر کنيد، يک کودک، در برابر چه مفهوم عميقی قرار میگيرد و اين مفهوم در داستان تا آخرش جاری است. تشويق به خيالبافی و اينها منظورم نيست. اين مفهوم، ذهن را و فکر را بینهايت عمق میدهد، خيلی غريب است و آنوقت اينطور زيبا میرود در ذهن يک کودک.
اينها را برای اين ننوشتم که برويد بخريد يا بخوانيدش. میدانم با اين نوشتن ديد شما را خراب کردهام نسبت به اين کتاب. نشد درست بگویم. نمیدانم چرا. ولی دوست داشتم و بايد مینوشتم، شايد برای اينکه خودم فراموش نکنم. نمیدانم احتمالش چقدر بود که کسانی که اينجا را میخوانند، با ذهنی کاملا خالی و بدون هيچ دانشی نسبت به درون اين کتاب سراغش بروند و بخوانندش. بهترين حالت خواندن يک کتاب خوب همين است برای من. کشف کردن. حالا خراب کردهام اين کشف کردن را. ببخشيد.
با وجود اينکه شب، زمان "جامه به خود فروپيچيدن" و خفتن نيست و زمان راهی شدن است، اما اگر بخواهم بنشينم و چيزی بنويسم که دوست داشته باشم، مثل قبلی يا مثل این و یا این، صبح میشود و تن، خسته خواهد بود برای آمد و شد ِ روز. و امان از غفلت روز.
نشد و دلم نيامد اينها را نبينيد: + ، × ، #
و شايد ديديد و چيزی نوشتيد.
من اينجا را، اين فرو رفتگی ِ کوچک، زير ِ لبهی جلو آمدهی ساختمان، که پنجرهی موتورخانه يک طرف و طرف ديگرش پيادهرويی باريک است را با حرص و با ترس برای خودم حفظ کردهام. حتا اگر ببينم گربهای از سرما به آنجا پناه برده خون جلوی چشمانم را میگيرد. در پيدا کردنش خيلی شانس آوردم و در حفظ کردنش شانسی بيشتر داشتهام. جايی از شهر که امثال من گذاری به آنجا ندارند و در عين حال خيلی بالای شهر نيست که بارانش برف باشد و سرمايش سخت. تمام بهار و تابستان مواظبش هستم و با آمدن اولين سرما میشود خانهی قشلاقیام. گوشهی کوچهای خلوت، اگر کوچه گوشه داشته باشد، جايی دور از ديد و پشت رديف شمشاد، جايی که آب جاری شده از رگبار بهش نمیرسد چون پنجرهی موتورخانه تا زمين نيست و اين فاصله را پلهای که فقط يک قوطی کبريت بالاتر از زمين است پر کرده؛ و پهناي اين فرورفتگیِ لوکس درست اندازهی شانههايم، و پيادهرو آنقدر باريک است و همان باريکه را هم شمشادها با پرپشتی پر کردهاند که کسی از آن نمیگذرد. پريشب که تا هوا تاريک شد رگبار گرفت و طوفان، چپيده بودم آنجا، پتوی سوراخ سوراخ دورم. انگشتانم در شکاف يک کارتن، پهلويم گرفته بودمش و دائم در جدال با باد که تکان نخورد و قطرات باران کمتر بيفتند در خانهام. و تمام اينها يک سو و گرمای مطبوع موتورخانه طرف ديگر. حتا از بويش هم خوشم میآيد، نمیدانم حاصل چيست اما بوی موتورخانهای است که خوب کار میکند، دوستش دارم. و پنجرهها که فقط ميلههايی عمودیاند و يک توریِ ريز رويشان و چقدر اين توری دلگرمم میکند چون از سوسک خيلی میترسم، از پاهای سيخ دارش و شاخکهای در تکانش. و تمام آشغالگردیهايم هم هيچوقت باعث نشده ترسم بريزد از اين موجود... مشعل موتورخانه هربار که با صدای مهيب روشن میشود، شادم میکند. دوست دارم فکر کنم هوم هوماش و تمام صداهايش با من است، مثل آدمی با مرام، با سبيل، که لاتی حرف نمیزند و کارش درست است و هيچکس نمیداند پشت چشمانش چه میگذرد. آنجا خيلی جا برای تکان خوردن ندارم، درست اندازهی هيکلم است و گاهی خيلی ممنون میشوم از آدمی که آنجا را ساخته. در يکی از آن زمستانهای سخت، يک صبح که بيدار شدم، کارتنی که پهلويم بود به سختی کنار میرفت؛ برف آمده و تا ميانهی شمشادها و تا بالای خانهام را پوشانده بود، سپيدی دويد در وجودم، از آن برفها بود که بعد از آمدنشان هوا گرم میشد و مطبوع، و من گرمای موتورخانه را هم در تن داشتم. کارتن را تمام کنار زده، همان جا دراز کشيده و به آسمان خاکستری و به شاخههای چنارها که برف ِ نشسته رويشان در تازهترين حالت بود نگاه کردم و نگاه کردم. خانهی سرمای من، آن لحظه، لياقت شعری داشت، اگر شاعرها میدانستند.
پاييز ِ راستين، اولين پاييز بود، برای آن اولين درخت، و آن اولين برگ که افتاد... يا حداقل من، حين راه رفتن در اين خيابان درحالی که تنم را به هوای خنک غمگين سپردهام، دوست دارم اينچنين فکر کنم. گاه در روزی تابستانی، در ميانهی دود و صدا، عرق سرازير بر تن و آفتاب که پوست را زير لباس میسوزاند، حضوری هست، چيزی، مثل خاطرهای دور از چشمهايی غمگين، چشمهايی که خواهی ديد. من دلام به تو خوش است که بستنی را میدانی چطور بايد اداره کرد و ليس زد. و دلم به آن فاصلهی ميان ميلههای پوشانندهی کانال در پيادهروی پارکوی خوش است که پايم رفت ميانشان و ولو شدم روی هر چه دوده بود و دلم میرود برايت که نمیدانستی چه میتوانی بکنی برايم.



اين، تا آنچه را که دارم مینويسم تمام کنم. نه امشب، شايد فردا، اگر سر کوچه تصادف نکنم و اگر باشم و هرچی. اين مرگ، يک چيزش خيلی بد است، فکر به غمی که آدم به جا میگذارد...
اتفاقا الآن در حال نوشتنام. اما اين حال سطحی است، از آن حسابیهايش نيست. میخواهم قبل از شنبه که بر میگردم بيمارستان و باز دوباره کار و کشيک از آخر اين دوران، اين دو ماههی بيکاری مرداد و شهريور استفاده کنم. که اين بيکاری هم به خاطر اعتراض ما بود به تعداد خيلی کم اينترنها در بخش جراحی فلان بيمارستان و در نتيجه تعداد زياد کشيکها و مهمتر ازهمه وظيفهی اينترن در حد پادو بودن، که بخش را ترک کرديم تا برای دو سه روز تحت فشار بگذاریمشان تا اينترن جور کنند برای ما، که نکردند و فحشمان هم دادند و ما هم بالکل ديگر نرفتيم. که البته صفر گرفتيم و تجديد دوره شديم. ولی اين تجديد را هر زمانی از اين مهر تا مهر ديگر برويم تعداد اينترنها دو برابر است و حداقل اگر قرار است کار پادويی انجام دهيم بی هيچ آموزشی، کشيکها کمتر است و کمتر سنگين. تازه آنجا يک کشيک هم داديم. من اورژانس بودم و گل، بخش. فقط دو نفر برای هر شب. جراحی زنان و مردان دو طبقه است و سر جمع هشتاد تخت دارد و معمولا حدود هفتادتايشان پر است. اين به معنی تعويض چهل يا پنجاه پانسمان در يک کشيک است و اين جداست از کار پادويی کردن برای رزيدنتها (يعنی شخصا رفتن به آزمايشگاه آنور حياط بيمارستان و گرفتن جواب آزمايش فلان مريض و رساندنش به رزيدنت و تازه در اين ميان زنگ میزنند که فلان تخت مردان پانسمانش را رفته حمام خيس کرده بيا عوضش کن و اين بعد از اين است که ساعت چهار عصر وارد بخش شدهای و دو نيمه شب فکر میکنی کارت تمام شده و میتوانی استراحتی بکنی، آره، تازه همين زمان است که از بخش زنگ میزنند و کارت دارند و بعد هم از اورژانس که يک مريض بايد برود سی تی اسکن و بايد باهاش بروی و کنتراست را تزريق کنی، بلکه هم انما هم بکنی.) و تمام اينها در حالتی که شش و نيم روز بعد (البته در کشيک ديگر روز بعد يا قبل معنا ندارد، چون آدم گم میکند روزها را، فقط میشود بر اساس ساعت عمل کرد)، میگفتم، شش و نيم بايد سر گزارش صبحگاهی باشی و بعد دوباره کارهای بخش تا ظهر و تازه آنوقت است که میروی خانه يا هر پناهگاهی و چارهای جز بيهوش شدن نداری تا شب، و روز بعد دوباره از شش و نيم، اگر شانس داشته باشی که دوباره کشيک نباشی!
حالا داشتم میگفتم، من اورژانس بودم، بعد از کارهای بخش، نهار نخورده ظهر رفتم اورژانس را تحويل گرفتم. اورژانس جراحی در اولين درجه به معنای تصادفیها است. ضربه به سرها را بايد جراح مغز و اعصاب ببيند، دست و پا و شکم و ... را جراح عمومی و ارتوپد، که ما (اگر آن میان وقت کنیم اول همه) و رزيدنتها میبينیم. انترن آنجا پی همه کاری فرستاده میشود و ممکن است اصلا مريضی را نبيند. همان روز دو نفر را ديدم که درست از زير پل عابر پياده رد شده و ماشين بهشان زده بود و خوشبختانه خوب بودند، بماند اينکه مادر يکيشان که پسر جوانی بود و واقعا هم مشکلی نداشت و شش ساعت هم تحت نظر بود نصفه شب برگشت و برای نيم ساعت اورژانس را تبديل به جهنم کرد، چنان فريادهايی میکشيد و میگفت آتش میزند آنجا را، برای چه؟ برای اينکه پسرک بيست ساله رفته خانه و يک نوبت استفراغ کرده که از ديد علمی اهميتی ندارد و فقط بايد به دنبال ضربه به سر مواظب سطح هشياری طرف باشند و استفراغ هم اگر جهنده و تکرار شونده باشد و ... علائم خطر است (البته اينها مختصر و در حد سواد من). يک جماعتی هم بعد از دو روز در جاده بودن، شب و در اوج شلوغی اورژانس از اهر رسيدند با زنی که دستش در يک تصادف رانندگی قطع شده و دست را هم که میگفتند در راه است و تلفن زدهاند و دست از آب يک گذشته، با نامهی استاد که امکان پيوند بررسی شود! آن هم بعد از دو روز! و آنها، حق داشتند البته، اما فکر میکردند حالا که میرسند يهو، يهو هم همه چيز دنيا درست میشود، و من که رفتم و دست قطع شده از بازو را با سرم شستم و دوباره پانسمان کردم چون شل شده بود و آن بغل هم بايد سری را بخيه میزدم که در دعوايی پاره شده بود. قبلش هم سر يک موتوری بود. بعدتر هم يک جوانی را که ميلگرد از قدام رانش وارد شده و از ناحيه اينگوئينالش، يعنی بالای ران، مرز ران و شکم، خارج شده بود را انمای کنتراست میکردم که برود سی تی از جهت بررسی پارهگی روده. و پيرزنی درد شکمی که از ساوه آمده بود يک شب عروسی تهران و شکمش درد گرفته بود و معاينه که کردم تمامش تندرنس داشت (درد) و گاردينگ هم، و جزو معدود مريضهايی بود که ميان آن همه کار توانستم معاينه کنم خودم اول، که بعد دردش رفت در معاينه و حالش خوب خوب شده بود به قول خودش که سی تی شد و کانسر کولون پيشرفته در آمد. و خود دست قطعی که در یخدانی رسید و گذاشتند کنار میز ما و آه که همين يک شب عجب شبی بود. بگذريم، دلم نمیخواست از اينها بنويسم. اما آمد. بگذريم.
اما بعد اينهمه وراجی، اين را هم بگويم، دليل ناراحتیام را که بیخود و بیمعناست و سطحی، ولی هست. البته نه برای جلب همدردی يا هرچی، پس لطفا اگر چيزی نوشتيد اصلا اشاره به اين چند خط آتی نکنيد). ديروز در دو قدمی خانه، در راه خريد کردن برای مادر، تصادف کردم، من بيست و يک سالگی رفتم دنبال گواهينامه و الان هم سه سال گذشته و تا به حال تصادف نکرده بودم، اما چه شد؟ زدم به يک پرادو که از نظر من از غيب آمد و چپش کردم به پهلو آن هم با دویست و شش و با حرکت از ایست کامل. کسی طوريش نشد اگر نه الان بازداشت بودم. و حالا اينکه چطور شد که نديدمش و ديدم را دو ماشين بسته بودند و ... بماند، دليل تراشی برای بیگناهی نمیکنم که به هر صورت بی دقتی کردم. طرف دختری نوزده ساله بود و پسری کنارش که درشان آوردند از ماشين و روبراه بودند و سر يک دقيقه آتش نشانی آمد و اورژانس و بعد بيست دقيقه پليس و بعد هم حتا در شهر! دوربين اين تلويزيون دولتی دروغگو. پدر دختر آمد و فرستادش توی ماشين و بعد ديدم که از پسرک خبری نيست و رفته. سرعتشان زياد بود و از سمت راست دو ماشينی که سر تقاطع برای من ايستاده بودند و اشاره کردند که رد شوم انداخته بود و من هم به خاطر شيب داشتن خيابان نديدمش و احتمالا در هپروت بودن و فکر به بخش و خشک شويی و ... . و من فرعی بودم و اينطور شد. بیدقتی کردم. بگذريم. پول هم که اين جور موارد خوب ياد آدم میافتد چرک کفت دست است و به راحتی ممکن است بپرد و خدا را شکر که جان کسی نپريد. کلا اینرا گفتم که بيشتر به قول بيهودهگی به جنبهی آکسيون قضيه نگاه کنيد.
همين. خيلی زياد شد و بيهوده هم. اگر نه در برنامه داشتم که دربارهی "داستان بیپايان" بنويسم و بعدش هم اريش کستنر. ولی وقتی آدم فکر کاری را میکند و در آن خواست خدا را در نظر نمیگيرد همين میشود. لطفاً ر.ک. سورهی قلم؛ آيات هفده تا سی و سه. لطفاً.
و خدا به همراه همه هست، نيازی به گفتن نيست.