تبليغاتX
ابر - تمام پراکنده‌های اين شب
 

پيرمردی بود آن روز
سرگردان
سر پيچ شميران
چروکيده و شلواری کهنه و کتی کهنه و بی کمربند
و کمی خميده
ايستاده کنار خط عابر
مستاصل ميان عبور انبوه مردم
و صدايش آمد که گفت:


" به حقّ قرآن يکی بگه علی شريعتی کجاست"
.

.

.


 

... در مزرعه‌ی پنبه‌ای کمر خم کرده و پنبه می‌چينيم و در کيسه‌‌های بزرگی بر پشت جمع‌شان می‌کنيم؛ تا چشم کار می‌کند پنبه‌زار است در افق و آفتاب انگار شب‌ها هم می‌تابد بر سر و صورتمان و من هر شبی که چشم بر هم می‌گذارم، تا هوش برود از سرم، ناراحت‌ام برای تو و برای تن‌ات و دست‌هايت که درد می‌کند و هر صبح که بيدار می‌شوم و نگاهم بر چشمان بسته‌ات می‌افتد، ناراحت‌ام برايت، و برای انگشتان زيبايت و بار پنبه‌ات که بايد به وزن برسد...

... جايی از اين شهر، شيطانی، زير ناخن‌هايت سوزن فرو کرده و شعله‌ی فندک را زير سوزن‌ها می‌گيرد، و جايی از صورت آسمانی‌ات ديگر نيست که کبود و سياه نباشد، و جايی از پهلو و پشت‌ و پاها و انگشتان زيباي‌شان و تمام تن‌ات... و تو در تمام تنگنای سلول‌ات، لبخند زيبايت را بر لب داری، و ما همه خوابيم، و کسی تو را می‌زند و و شيطانيت‌اش تاب وجود آسمانی‌ات را ندارد و تمام کثافت وجودش را به کار می‌گيرد برای آزار تو و راه به جايی نمی‌برد، و تو لبخند بر لب داری... و اگر قلب هيچ خفته‌ای هم نتپد براي‌ات، تو باز لبخند بر لب داری... و جايی از اين شهر دست‌هايی باقی‌مانده‌ی تن‌ات را می‌گيرد و در گودالی می‌اندازد و خشنود با خاکی پرش می‌کند و تو، تو، و تو داری از چشمه‌ی همه‌ی اشک‌های دنيا می‌نوشی، همه‌ی اشک‌های ريخته شده در تمام شب‌های دنيا، تا دميدن تمام سپيده‌‌های دنيا...


... چشم‌های پر از اشک توست رو به آن‌سو، که کودکی بسيار کوچک با کلاهی بافتنی بر سر و قدی که خيلی پايين‌تر از لبه‌ی پنجره‌ی ماشين است و با تمام خيابانی بودنش، و تمام دستمال کاغذی‌هايی که بايد بفروشد، مشغول است در کودکی‌اش، نشسته بر جدول و سر چهار راه، در دنيای خود، با تمام کودکی‌اش، و بايد صدايش بزند تا برگردد و نگاهش کند و بايد بگويد که "چند؟" و او از فاصله‌ی کودکانه‌اش با حوصله و چشمانی روشن در صورتی آغشته به دوده‌ی خيابان بگويد قيمت‌هايش را و دستمال‌های جيبی‌ای که می‌خريد و اندک پولی بيشتر هم کنار اسکناس اصلی و او که آن اضافه را انتظار نداشته و نديده و از دست‌اش می‌افتد و خم می‌شود و برمی‌داردش و چراغ که سبز می‌شود و تو که چشمان‌ات هنوز می‌درخشد از نمناکی اشک و  وجودی مچاله زير کارتون و فلوت زنی نشسته کنار خيابان و آن سوی چشمان تو، تمام اين زمانه‌ی آخر...


چرا بیدار ماندم تا الان، که همین؟ همه را خوانده و میخوانم در روزها و لحظات کوتاه میانشان که ذهن آزاد میشود... و ممنون از لطف.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 3:45  توسط ابر